با تو هستم آخرینم
خوب گوش کن
خانه ام خواهد رفت
پنجره خواهد مرد
و دلم می ماند
و برای تو از امروز و هزاران لحظه
غزلی خواهد ساخت
غزل لحظه دیدار ترا
ساعت پروای مرا روز تمنای ترا
شاهدش خواهد بود
من به تو عاشق بی چون چرا
غزل آزادیست با من آنراخواندی
بی من آن را بنویس
تا که یک کولی مست
با نوای دف و نای آواز
شعر عشقم خواند
تا که در کوچه عشق تو همشیه
اسمم من ماند
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:21  توسط نازی
|
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:11  توسط نازی
|

به کودکی گفتند : عشق چیست؟ گفت : بازی. به نوجوانی گفتند : عشق چیست؟ گفت : رفیق بازی. به جوانی گفتند : عشق چیست؟ گفت : پول و ثروت. به پیرمردی گفتند : عشق چیست؟ گفت :عمر. به عاشقی گفتند : عشق چیست؟ چیزی نگفت.آهی کشید و سخت گریست

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 9:53  توسط نازی
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 9:46  توسط نازی
|
به سرم زده
به خاطره هایت سری بزنم
آخر این روزها اتفاقی برایم تکرار می شوی
چه اینجا
در بعد دلتنگ این اتاق
چه آنجا در محل کار تو
نمی دانی چقدر نجیب است خاطر ه ات
بلند و رو یا ئی است
مثل تر شدن گونه گل مهتاب
این روزها
عجیب به فکر تکرار هوایم
در هوای بی هوا یی تو
فریبم نده با مهربانیت
با چشمهای درخشانت
شکل بعد از ظهر خاطره ها
آتشم می زند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 9:43  توسط نازی
|